سیب سرخ

امیدوار باشید
نویسنده : فائزه - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۳
 

هر کدام از ما در زندگی مواقعی را تجربه کرده ایم که زندگیمان در نهایت دشواری بوده- مثلا تنها مانده ایم- از پس پرداخت وامها- قسط ها و صورتحسابها برنمی آمدیم- شغلمان را از دست داده ایم- یا کسی که بیشتر از همه دوستش داشتیم ما را ترک کرده بود در این مواقع حتی فکر نمیکردیم که بتوانیم تا هفته بعد دوام بیاوریم ولی به هر ترتیب دوام آوردیم

ممکن است در این لحظات آن دورنمای زیبایی که از زندگی داشتیم را در جایی گم کرده باشیم و دنیایمان را تیره تر از آنچه هست رنگ کرده باشیم  در این زمانها آینده برای ما بصورت کانونی از مشکلات جلوه میکند و ما مرتب با خود میگوییم:" نه بابا این مشکل من فیل رو هم از پا در میاره"

اگر کسی برای یک سفر یک روزه  به اندازه یک عمر زندگی در یک جزیره متروکه آذوقه بردارد کار احمقانه ای کرده است  اما چطور احمقانه نیست که ما آدمها تمام دلشوره ها و نگرانیهای بیست و پنج سال بعدمان را در یک بقچه میریزیم و از حالا با خودمان حمل میکنیم؟ و تازه تعجب هم میکنیم که بار زندگی چقدر سنگین و طاقت فرساست!

ما معمولا فراموش میکنیم که اساسی ترین نیازهای ما هرروز دارند برطرف میشوند

من عاشق ماجرای مردی هستم که به دکتر رابرت تلفن زده و گفته بود:" دیگه همه چی تموم شد- زندگیم نابود شد- تموم داراییم دود شد و رفت هوا!

دکتر رابرت از او پرسیده بود: آیا هنوز میتونی ببینی؟

-        آره میتونم

-        هنوز میتونی راه بری؟

-        آره میتونم

-        مسلما هنوز گوشها و انگشت هات هم سالم هستن وگرنه نمیتونستی به من زنگ بزنی!

-        آره خوب سالمن!

و دکتر رابرت به او گفته بود: پس گمون میکنم با این حساب تقریبا همه چی سرجاش باشه! تو همه چی داری تنها چیزی که از دست دادی فقط پولهات بوده

سئوال دیگری که میتوانیم از خودمان بپرسیم این است که بد تر از این حالت چه اتفاقی میتوانست بیفتد؟ واگر آن اتفاق بدتر می افتاد آیا باز هم میتوانستم به زندگیم ادامه بدم؟

ما اغلب مسائل را از آنچه هست بزرگتر میکنیم حتی شاید بدتر از این ها هم اتفاق بیفتد و زجرآور هم باشد اما باز آنجا هم آخر دنیا نخواهد بود

سئوال دیگر آن است که آیا خیلی زندگی رو به خودم سخت نگرفته ام؟ آیا تابحال متوجه شده اید که گاهی سر مسئله ای که دوستتان حتی چند ثانیه هم به آن فکر نکرده شما مدتها بی خوابی و زجر کشیده اید؟

این غالبا به این خاطر است که ما زندگی را به خودمان سخت گرفته ایم و فکر میکنیم که همه دنیا کارهایشان را ول کرده اند و دارند مارا نگاه میکنند در صورتی که این طور نیست

تازه اگر این طور هم باشد خوب که چی؟ تردیدی نیست که شما دارید زندگیتان را میکنید آن هم به بهترین شیوه ای که بلد هستید


 
comment نظرات ()

 
زیر بار زور نباید رفت
نویسنده : فائزه - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٤
 

برهنه زخمهای سخت خوردن                       پیاده راههای دور رفتن

تن تاول زده با زحمت و زور                       میان لانه ی زنبور رفتن

به کوه بیستون بی رهنمایی                          شبانه با دو چشم کور رفتن

میان لرز و تب با جسم پر زخم                     زمستان زیر آب شور رفتن

به پیش من هزاران بار خوشتر                    که یک جو زیر بار زور رفتن


 
comment نظرات ()