سیب سرخ

گاهی مجبور می شوم
نویسنده : فائزه - ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤
 

من با صمیمی ترین دوستم قطع رابطه کردم ! با کسی که سه سال از بهترین سالهای عمرم رو باهاش بودم! اسمش نگاره دختر خوب و بی شیله پیله ایه تو برخی موارد از خود من بهترو خوبتره. خیلی باهم جور بودیم می گفتیم می خندیدیم از هر دری باهم صحبت میکردیم و....

خلاصه عالمی داشتیم با هم

باهم همشهری هم  هستیم خیلی دوستش دارم دختر شاد و بگو بخندیه

خب شاید بپرسید شما که اینقدر با هم جون جونی بودین چرا قطع رابطه کردین!

راستش رو بخواین دلیلش نامزدمه....

نامزدم مخالف ارتباط من با نگاره. میگه ازش خوشم نمیاد دوست ندارم باها ش حرف بزنی!تعجبسوال

هرچی باها ش صحبت کردم و سعی کردم که قانعش کنم که نگار دختر خوبیه نشد که نشد!

بهم گفت: باشه اگه دوست داری به رفاقتت با نگار ادامه بده اشکال نداره ولی دیگه توقع نداشته باش که من به حرفات گوش کنم!ناراحت

تو که برای حرف من ارزش قائل نمیشی منم دیگه هرچی تو بگی گوش نمیکنم و ....

خلاصه منم مجبور شدم بخاطر عشقم از بهترین دوستم بگذرم

الان یه کم ناراحتم دوست نداشتم دوستیم با نگار بهم بخوره ولی خب....

اشکال نداره آدم گاهی مجبوره بخاطر کسیکه دوستش داره از بعضی چیزا بگذره

دوست رو میشه بازهم پیدا کرد ولی  عشق رو نه نمیشه

نظر شما چیه؟


 
comment نظرات ()